|
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره پای برده های شب اسیر زنجیر غمه دلم از تاریکیها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده من اسیر سایه های شب شدم شب اسیر تور سرد اسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شقه شقه تا دیگ جنون دلم از تاریکیها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده چراغ ستاره من رو به خاموشی میره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکیها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودشو این ور و اون ور میزنه تو رگهای خسته ی سرد تنم ترس مردن داره پر پر میزنه دلم از تاریکیها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04 2:12 قبل از ظهر توسط رضا |
من خيلي داغونم گلم تو ديگه داغونم نكن من خيلي از تو بدترم تكيه به شونه هام نكن برو كه وقتشه بري برو خيلي دلخورم برو برو حتي تو رو دست خدا نميسپارم با بيخياليت منو نسوزون حالا كه ميري نشو پشيمون مگه نگفتي دوسم نداري چرا نميري تنهام بذاري دلم با جمله هات آروم نميشه برو ديگه برو واسه هميشه اگه ميگي واست فرقي نداره چرا چشماي تو باروني ميشه دلم ميخواست بازم طاقت بيارم بازم هرچي كه شد به روت نيارم ولي حالا كه حرف رفتن افتاد برو ديگه باهات كاري ندارم برو كه وقتشه بري برو كه خيلي دلخورم برو برو حتي تو رو دست خدا نميسپارم با بيخياليت منو نسوزون حالا كه ميري نشو پشيمون مگه نگفتي دوسم نداري چرا نميري تنهام بذاري + نوشته شده در جمعه 1388/05/16 0:2 قبل از ظهر توسط رضا |
ميایي از دورترين نقطه ي ايمان من اونجا كه لحظه هام پر شدن از ياسمن مياي از سكوت شهر پر از ستاره ميكشي دستامو روي موهات دوباره ميبري با خودت تا اوج بي نهايت اونجايي كه تو چشمات موج ميزنه نجابت آخ كه ديگه دل من از تو جدا نميشه تو كتاباي قصه كسي كه ما نميشه وقتي كه بجز عشق چيزي نميشه كه ديد غير از گلهاي بوسه چيزي نميشه كه چيد اونجاها آسمونشون رنگ طلايي داره جاي سيايي هاي شب حباب آبي داره آدما از محبت براي هم ميميرن تو سختيه زندگي دست همو ميگيرن آخ كه ديگه دل من از تو جدا نميشه تو كتاباي قصه كسي كه ما نميشه... + نوشته شده در جمعه 1388/05/02 7:21 بعد از ظهر توسط رضا |
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15 10:24 بعد از ظهر توسط رضا |
وقتی تو نیستی نه هستهای من چنان که بایدند ٬ نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض فرو میبرم عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم که روزی به نام روز مبادا نیست برایم هر روز بی تو روز مباداست آنروز هرچه باشد روز مباداست روزی شبیه دیروز روزی شبیه امروز روزی شبیه فردا اما کسی چه میداند شاید امروز روز مباداست وقتی تو نیستی نه هستهای من چنان که بایدند ٬ نه باید ها + نوشته شده در شنبه 1387/11/12 2:18 بعد از ظهر توسط رضا |
خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده خیلی وقته ابری پرپر نشده دل آسمون سبک تر نشده مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه ابر چشمام پر اشکه ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست حرف عشق تو رو من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده + نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22 10:47 قبل از ظهر توسط رضا |
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم من زمین خورده این ضربه کاری نشدم هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم + نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10 11:49 بعد از ظهر توسط رضا |
تو دل یه مزرعه.. یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره .. پابوس امام رضا اما هی فکر میکنه.. اون جا جای کفتراست آخه من کجا برم ... یه کلاغ که رو سیاست من که توی سیاهیا .. از همه رو سیاه ترم میون اون کبوترا .. با چه رویی بپرم تو همین فکر بودش .. کلاغ عاشق ما یه دلش می گفت برو .. یه دلش می گفت بمون که یه هو صدایی گفت.. تو نترسو راهی شو به سیاهی فکر نکن .. تو یه زائری برو بالاخره دارم میرم همونجا که همیشه آرزوشو داشتم خدا کنه که قبول کنه + نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15 0:50 قبل از ظهر توسط رضا |
لبخند زدی و آسمان آبی شد شب های قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد عزیزم تولدت مبارک + نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01 2:40 قبل از ظهر توسط رضا |
شنبه روز بدی بود! روز بی حوصلگی! وقت خوبی که می شد ،غزلی تازه بگی! ظهر یکشنبه من! جدول نیمه تموم! همه خونه هاش سیاه! روی خونه جغد شوم! صفحه ی کهنه ی یادداشت های من!! گفت دوشنبه روز میلاد منه! اما شعر تو میگه که چشم من ،تو نخه ابره که بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه!! غروب سه شنبه خاکستری بود! همه انگار نوک کوه رفته بودن! به خودم هی زدم از اینجا برو! اما موش خورده شناسنامه من!! عصر چهارشنبه من! عصر خوشبختی ما! فصل گندیدن من!! فصل جون سختی ما! روز پنجشنبه اومد! مث سقاهک پیر ! رو نوکش یه چیکه آب ! گفت به من بگیر بگیر! جمعه حرف تازه ای برام نداشت! هر چی بود بیشتر از اینها گفته بود!! + نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26 0:55 قبل از ظهر توسط رضا |
کشیدم بغض های دیشب خود زدم رنگ قشنگی بر لب خود نیاز با تو بودن را چو دیدم شکستم باز هم من در تب خود + نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 2:30 بعد از ظهر توسط مریم گلی |
|
| ||||||